تبليغاتX
مسافر کوی دوست - بالاخره تموم شد ...

مسافر کوی دوست

"چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است"

بالاخره تموم شد ...

 

« هو المحبوب »

 

 

بالاخره تموم شد ...

چی تموم شد؟! ... ای بابا ... خُب معلومه دیگه ... یه کمی فکر کن شاید به نتیجه برسی!

اِ ... حالا چرا میزنی؟! باشه بابا ... خودم میگم.

 

بالاخره انتظار به پایان رسید و اگه خدا بخواد مامان و بابام دو روز دیگه میان ایران.

حالا به افتخارشون یه کفه مرتب بزنین.

 

نمی تونم بگم چه احساسی دارم ... خوشحالم؟! نه ... یه چیزی بیشتر از این حرفا!

البته یه جورایی هم اضطراب دارم ... نمیدونم واسه چی ... شاید به خاطر اینکه قراره بعد از یازده ماه دوری، مامان و بابام رو ببینم ... واقعا حس قشنگیه!

دلم براشون خیلی خیلی تنگ شده ...

راستش دوری از مامان و بابا خیلی سخت بود، ولی خوشحالم که این موقعیت پیش اومد تا یه مدتی بتونم جدا از اونا زندگی کنم ... زندگی مستقل تجربه خوبی بود که نصیب هر کسی نمیشه!

حالا قدر مامان و بابا رو خیلی بیشتر میدونم و خدا رو شکر میکنم که مامان و بابایی به این خوبی دارم.

 

پی نوشت: شاید یه مدتی نتونم بیام نت ... مثلا میخوام یه کمی درس بخونم!

 

برام دعا کنید ... یادتون نره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 23:45  توسط مسافر کوی دوست  |