"چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است"
** به نام حضرت دوست **
امروز داشتم یه کتابی می خوندم به نام "نشان لیاقت عشق" که گلچینی از داستانای کوتاه و در عین حال آموزنده ست. از این کتاب خیلی خوشم اومد. چون در نهایت سادگی حوادث، سعی میکنه نگاه تازه ای به معنویت و نشانه های والای اون داشته باشه. همه داستانای کتاب به نظرم قشنگ بودن، ولی یکی از اونا بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد و تصمیم گرفتم اونو اینجا بنویسم تا شما هم بخونین و لذت ببرین!
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها باهم صحبت می کردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان برای همدیگر می گفتند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد.
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت.
روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت. هم اتاقیش که بسیار ناراحت بود، تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد خود را به آرامی به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن مناظر زیبا را با چشمان خودش ببیند. ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود!
خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این داستان بدونم.